تبليغاتX
آسمان پر ستاره من
باورهای سبز زندگیم

تقديم به محبت زندگي ام H.T.

 

بر جگر داغی ز عشق لاله رویی یافتم
در سرای دل بهشت آرزویی یافتم
عمری از سنگ حوادث سوده گشتم چون غبار
تا به امداد نسیمی ره به کویی یافتم
خاطر از
آیینه صبح است روشن تر مرا
این صفا از صحبت پاکیزه رویی یافتم
گرمی شمع شب افروز آفت پروانه شد
سوخت جانم تا حریف گرم خویی یافتم
بی تلاش من غم عشق تو ام در دل نشست
 گنج را در زیر پا بی جستجویی یافتم
تلخ کامی بین که در میخانه دلدادگی
بود پر خون جگر هر جا سبویی یافتم
چون صبا در زیر زلفش هر کجا کردم گذار
بک جهان دل بسته بر هر تارمویی یافتم
ننگ رسوایی رهی نامم بلند آوازه کرد
خاک راه عشق گشتم آبرویی یافتم

 

آسمان پر ستاره من

 

می تراوید آفتاب از بوته ها
دیدمش در دشت های نم زده
 مست اندوه تماشای یار باد
مویش افشان گونه اش شبنم زده
لاله ای دیدیم لبخندی به دشت
پرتویی در آب روشن ریخته
 او صدا را درشیار باد ریخت
جلوه اش با بوی خاک آمیخته
 رود تابان بود و او موج صدا
خیره شد چشمان ما در رود وهم
پرده روشن بود او تاریک خواند
 طرح ها دردست دارد دود وهم
چشم من بر پیکرش افتاد گفت
 آفت پژمردگی نزدیک او
 دشت دریای تپش آهنگ نور
 سایه میزد خنده تاریک او

 

آسمان پر ستاره من

 

من از طنین صدای باد می لرزم
 و باد به دور تنهایی انگشتان من زوزه می کشد
 من از آواز گامهای رذالت در سیاهی می ترسم
 و باد فانوس مرا برده است
 من از میزگرد هستی شناسان در سوی بن بست این کوچه ها می هراسم
و باد به دور روزنه های هستی من دیوار کشیده است

 

آسمان پر ستاره من

 

وقتی قلم ها بخاطر تو به طپش افتاد
 وقتی نگاهها درتو متوقف شد
وقتی صداها در تو گم شد
 من سکوت را خواهم شکست به امیدی که تو آغاز کنی خواندن را
 سوگند به تمام باورهای سبز زندگیم
 که تو قشنگترین بهاری که خزان ندارد با شروع فصل سرد و آغاز نمی شود با غنچه های سفید و معطر می کنی گل یاس و رازقی را
میشود تو را باور کرد وقتی با تو سبز میشود
شکوفه های و حشی نعنا می شود
 رفتنت را دید با کوچ پرستوها امّ
 نمی شود زندگی کرد... خندید ... اینجا که نیستی .

 

آسمان پر ستاره من

 


 

نوشته شده توسط عاشق در چهارشنبه 12 تیر1387 ساعت 11:16 قبل از ظهر موضوع شعر و عکس | لینک ثابت


اي خاتون شعر من

تقديم به عزيزترينم H.T.

ای همه غزل

تو از کدام قبیله ایجهت ديدن تصاوير به اندازه واقعي روي آن كليد نمائيد.

ای خاتون شعر من ؟

ای بلندای جمال و جلالتت

ای تمامت قامت و قیامت

ناز خرامت را نازم

اگر به روز برایی آبرو به آفتاب نماند

و گر به شب بتابی

ماه بر آستانت به سجده افتد

 که ماه نیز آفتاب پرست است

اگر از چمن بگذری

بنفشه ها و لاله ها به دمنت آویزند

تا مگر بربایند عطر اندامت را

 ای سیه چشم به صحرا بگذر

تا آهوان و غزالان

گردن بر افرازند به تماشای چشمانت جهت ديدن تصاوير به اندازه واقعي روي آن كليد نمائيد.

ای کولی مغرور

از بازار سرمه فروشان مگذر

 که دختران سیه چشم را آبرو نماند

اگر از وادی نجد گذشتی

به دیدار قیس عامری بشتاب

تا یاد لیلی را ز سرش بربایی

 ای بلندای زیبایی

شاید تو بودی که لحظه ای در آغوش پونه ها آرمیدی

گویی پونه ها عطر تو را وام کرده اند

 شبی گیسوی بلندت را به مهمانی من بفرست

تا هرچه جان است به یک تارش در آویزم

اگر اینست گیسو

تا بگردانی به تمنایش جهت ديدن تصاوير به اندازه واقعي روي آن كليد نمائيد.

جان ها را بر خاک ریزی

شهرزاد کجاست ؟

تا هزاران شب حکایت کند از گیسوی بلندت ؟

حافظ کجاست ؟

تا معاشران را صلا زند که گره از زلفت باز کنند

و بدین قصه شب را دراز

من در باغ چشم همه ی افسونگران عالم

 نگاه تو را می نگرم

از ملاحت تو بود که لیلی افسانه ساز جهان شد

و شیرین شرینکار از لبان تو وام گرفت حلاوت را

من میشناسمت

ای شیرین ترین

هزاران خسرو بر درگاهت به غلامی استاده اند

اگر پروانه های رنگین بال با تردید بر گل می نشینند

از آنست که از باغ ها و گلها تو را می طلبند

قامت تو همه ی نیلوفران را جهت ديدن تصاوير به اندازه واقعي روي آن كليد نمائيد.

شانه های تو همه ی مهتاب ها را

لب تو همه ی گلبرگ ها را

و چشم تو همه ی غزل ها ی جهان را تفسیر می کنند

ای بهترین غزل آفرینش

پیچ و تاب نیلوفران

به شوق اندام تست

اگر لب های تو نبود حلاوت را چگونه معنی می کردند

اگر نوازش دست ها و گردش لبهایت آموزگار پروانه نبود

این رفتار نرم را در حجله ی گلها از که می آموخت

تو آن تمامت لطافتی

که بایستی حجله ات را در پرنیان مهتاب

بر تخت زمردین آسمان جهت ديدن تصاوير به اندازه واقعي روي آن كليد نمائيد.

در بستر خیال

و در حریر اندیشه گسترد

باید شبی به شماره ی ستارگان شمع بر افروزیم

عود بسوزیم

چنگ برگیریم

گل برافشانیم

و سرود عشق بخوانیم

 و اگر غم لشکر انگیزد

با نگاه تو در آویزیم

و بنیادش را براندازیم

ندانم کدامین روز بود

که دختران آفتاب گیسوی تو را بافتند

و کدامین شب

که مشاطان افسونگار

سرمه در چشمانت ریختند

رویت گل نیست

اما گل به روی تو می ماند جهت ديدن تصاوير به اندازه واقعي روي آن كليد نمائيد.

دندانت را الماس نخوانم

اما الماس به دندان تو مانندست

راستی تو از کدام دیاری

و از کدامین قبیله ؟

شبی در بهار سبز و مهتابی

با اندام رویایی

در قصر خیال من بیا

تا ناز جامه بپوشانم از مهتاب

بر بلند قامت که خود قیامتیست

و بنشانمت در هودجی از گل و عطر و نور

و به آهنگ شعر و نسیم

به تماشا بگذارمت

در باغهای نیلوفرین

در جنگلهای سبز

 و در مرداب های مهتاب پوش

تا از مرغان چمن آرام بربایی

تا پرندگان بیشه ها را به نغمه برانگیزی

و مرداب ها را بر آشوبی

تو کیستی ای خاتون شعر من ؟

که از شعر لطیف تری جهت ديدن تصاوير به اندازه واقعي روي آن كليد نمائيد.

از موسیقی جانبخش تر

و از عشق محبوب تر

مرغ خیال همه ی شاعران گرد بام تو در پرواز است

 نغمه سازان گیتی تو را آواز می دهند

و عشق آری عشق تو را می طلبد

 ای خاتون شعر

ای غزل ای بیت الغزل

و ای عروس خیال

بگذار از شوق دیدار جمال و جلال تو

دانه دانه اشک نیاز را

زیور مژگان کنم

و به رشته ی واژه ها بسپارم

شاید طوقی فرتهم آورم جهت ديدن تصاوير به اندازه واقعي روي آن كليد نمائيد.

که گردن آویز تو سازم

ای گریزان

ای دست نیافتنی

 شبی در بزم مهتاب

 چنگ بر گیر

و بر پس پشت ابر

گیسو بر افشان

دستی بزن

پایی بکوب

و از خاوران

 تا باختر

بر بام آسمان

آشوب برانگیز

شور بیآغاز جهت ديدن تصاوير به اندازه واقعي روي آن كليد نمائيد.

فلک را سقف بشکاف و طرحی نو درانداز

ای خاتون شعر من

مرا ببخش

که اندک مایه ام و تنک سرمایه

و از تو گفتن را ندانم و نتوانم

تو با خرام نرم خویش

رقص واژه ها را به شعر من بیاموز

ای همه غزل شور غزلم را به نگاهی رنگین کن

و فراز و فرودش را آهنگین

اگر چنین کنی

آن زمان توانم گفت

شعرم نثارت باد

ای خاتون شعر من

شعر از رهي معيري

 

جهت ديدن تصوير به اندازه واقعي آن روي آن كليك نمائيد. همچنان جهت ديدن تصاوير بيشتر به ادامه مطلب برويد.

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط عاشق در پنجشنبه 9 خرداد1387 ساعت 11:49 قبل از ظهر موضوع شعر و عکس | لینک ثابت


به نام عشق

تقديم به مهتاب شبهايم H.T.

 

بخوان به نام عشق
 از گفته ها
تنها کلام توست که می ماند .
 ازین پنجره
 شامگاه را پیشباز می کنم .
 می گفتی :
« لالایی بلند مژگانت را دوباره خواهم شنید »
آغاز کن
که
شبی به بلندی انتظار یافته ام

 

آسمان پر ستاره من 

 

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستین سرد نمناکش.
باغ بی‌برگی، روز و شب تنهاست،
با سکوت پاک غمناکش.
          ***
ساز او باران، سرودش باد.
جامه‌اش شولای عریانی‌ست.
ور جز اینش جامه‌ای باید،
بافته بس شعله ی زر تارِپودش باد.
گو بروید، یا نروید، هرچه در هرجا که خواهد، یا نمی‌خواهد.
باغبان و رهگذاری نیست.
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست.
          ***
گر زچشمش پرتو گرمی نمی‌تابد،
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید،
باغ بی‌برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه‌های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت
پست خاک می گوید.

          ***
باغ بی‌برگی
  
خنده اش خونیست اشک آمیز.
جاودان بر اسب یال افشان زردش می‌چمد در آن
پادشاه فصلها، پاییز.

 

 آسمان پر ستاره من

 

ای یار زیبا و شیرین
 ای یاور همیشه مؤمن
 بیا ای آشنای دیرین
 بیا دست در دست تنهایم بگذار
 بیا همانند جفتی کبوتر
 بر فراز شهر عشق به پرواز در اییم
بیا تا سبکبال و بی بک
 برای فرا رسیدن بهار آزادی
 آشیانه ای بر بالای بلند ترین نقطه شهر بسازیم
 تا از آنجا شاهد شکوفایی و از بند رستن
طبیعت از چنگال سرمای سیاه زمستان شویم
 و جهان را سراسر زیبا و شکوفا دور از هر گونه رنج وسرشار از عشق و صفا نظاره کنیم

 


 

نوشته شده توسط عاشق در یکشنبه 22 اردیبهشت1387 ساعت 1:38 بعد از ظهر موضوع شعر و عکس | لینک ثابت


هواي ديدنت دارم

تقديم به عشقم H.T.

وقتي خورشيد ميره تا چشماشو رو هم بذاره
 رنگ خورشيد غروب چشماتو يادم مياره
هميشه غروب برام عزيز و دوست داشتنيه
 واسه اينكه رنگ خوب چشماي تو رو داره
غروبا قشنگن ،‌ با چشات يه رنگن
 قشنگ ترين غروبو تو چشاي تو مي بينم
تموم عالمو پر از صداي تو مي بينم
تو چه پاكي ، تو چه خوبي
تو شكوه يه غروبي
مث درياي پر آواز جنوبي
تو برام ديدني هستي مث درياي جنوب
 كه پر از رازي و آوازي و قصه هاي خوب
 ديدنت براي من هميشه تازگي داره
مث جنگل مث ساحل ، مث دريا تو غروب

 

 

 

شب است اینجا
شب است اینجا
و دل چون موج می کوبد
به ساحلهای تنهایی
و تو آرام جان دیگر
به دیدارم نمی آیی ...
هوای دیدنت دارم
هوای همچو گل بوئیدنت دارم
هوای نیمه شب بوسیدنت دارم
و تو نامهربان حتی
به رویایم نمی آیی ...

 

آسمان پر ستاره من 

 

در پي وصل تو همچون موج بيقرارم من
هر جا كه نهادم چشم من باز تو را ديدم
در باديه عشقت مجنونم و سرگردان
هر جا كه اميدي هست ، من باز تورا ديدم
در خواب سپيد من جز بوي شقايق نيست
هر جا كه گلي ديدم از عشق تو بوييدم
در آينه جز عكس يك خاطره چيزي نيست
در خاطره ذهنم جز نام تو نشنيدم
از حادثه عشقت گم
كرده فردايم
من جز به رهت اي يار راهي نپيمايم
گم
كرده راهم در اين باديه وحشت
اي باد صبا،
يارم ، تو برس به فريادم
گمراه در اين دشتم ، يا رب مددي كن تو
جز تا به رهت اي يار راهي نپيمايم

 


 

نوشته شده توسط عاشق در شنبه 31 شهریور1386 ساعت 3:4 بعد از ظهر موضوع شعر و عکس | لینک ثابت


گل مهتاب

تقديم به مهتاب زندگي ام H.T.

 آسمان پر ستاره من

 

خنده ای ، خنده ی گل مهتاب .
شعله ای ، شعله ی دل خورشید .
بوسه ای ، بوسه ی سحرگاهان .
 تغمه ای ، نغمه ی لب امید .

غنچه ای ، غنچه ی بهار حیات .
 عشوه ای ، عشوه ی نگاه نیاز .
 مژده ای ، مژدهی شکست فنا .
 چشمه ای ، چشمه ی نهفته راز .

ناله ام ، ناله ی نی آلام .
 لاله ام . لاله ی دل خونبار .
هاله ام ، هاله ی گناه سیاه .
 واله ام ، واله ی وفای نگار .


 

آسمان پر ستاره من

 

با تو بودن خوبست و كلام تو مثل بوي گل در تاريكي است مثل بوي گل در تاريكي وسوسه انگيز است بوي پيراهن تو مثل بوي دريا نمناكست مثل باد خنك تابستان مثل تاريكي خواب انگيزست گفتگو با تو مثل گرماي بخاري و نفس هاي بلند آتش مي برد چشم خيالم را تا بيابان هاي دورترين خاطره ها كه در آن گنجشكان بر سنبل گندم ها اهتزازي دارند كه در آن گل ها با اختر ها رازي دارند

 


 

نوشته شده توسط عاشق در پنجشنبه 8 شهریور1386 ساعت 12:55 بعد از ظهر موضوع شعر و عکس | لینک ثابت